تبليغاتX
درد دل

درد دل
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو

باورم نمی شه که یک سال گذشت و پسرکم رفت کلاس دوم اینقدر که سرم گرم دورو بر بود فکر نمی کردم یه روزی برسه که پسرکم دیگه توی خیلی از کارا به کمکم احتیاجی نداشته باشه.

نمی دونم چرا مادرا هیچ وقت فکر نمی کنن که شاید یه روزی برسه که بچه ها برای انجام دادن ۹۰ درصد از کاراشون به اونا احتیاجی نداشته باشن. بعد که کم کم بزرگ می شن و مستقل تازه اون موقع یادشون می یاد که کاش این کارو اینجوری یادش داده بودم کاش اون کار رونمی کردم  و...........

دیشب که پسرک داشت اتاقش رو مرتب می کرد دیدم کتاب هاش رو روی هم چیده آورده توی هال بهش گفتم اینا رو چرا گذاشتی بیرون یه نگاهی کردو گفت دیگه بهشون احتیاجی ندارم نکنه نمیدونی که مدرسه تموم شده و من رفتم کلاس دوم آره دیگه همش سرکاری نمی دونی من بزرگ شدم به پسرک خندیدم ولی توی دلم کلی گریستم راست می گفت من نفهمیدم که اون کی بزرگ شده

تازه فکر یه بچه دیگه هم هستم احمقم نه؟.........

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:23 ] [ مريم نظري ]

سلام صبح زیبای بهاری همه شما دوستای گلم بخیر و شادی ...

راستش می خواستم اینجا رو ببندم .همین طور وبلاگ مهدیار رو بارها تصمیم گرفتم ولی دلم نیومد نمی دونم یه حس وابستگی بین خودم و دوستان وبلاگیم حس می کنم که فکر می کنم اگه اینجا نباشه اون ارتباطه هم از بین می ره. ولی نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی یاد خیلی حرف توی ذهنم جمع می کنم ولی همین که صفحه پست جدید رو باز می کنم همه مطالب از ذهنم می ره و من می مونم و یه صفحه سفید که نمی دونم چطوری پرش کنم.

از وقتی که از شرکت اومدم بیرون اوضاع خیلی بهتر شد. روح و روانم آزادتره.

 آره از روز چهاردهم فروردین دیگه نرفتم شرکت و توی خونه بودم مهدیار کلی ذوق می کرد از اینکه مادرش دوباره خانه نشین شده و مادرش غمگین از اینکه اون زن توی خونه نیست و باید یه کاری هم با جامعه داشته باشه.

خلاصه اینکه تا هفته پیش شنبه در خانه بودیم و از یک شنبه یک کار پروژه ای با یکی از اساتید دانشگاهمون گرفتم. محل کار نزدیک خونه یعنی صدمتر فاصله داره- زمان کار دست خودم و آدمای همکار بسیار عالی و این یعنی آخر خوشبختی.

الانم اومدم سازمان دیدم کار چندانی ندارم گفتم بیام و سلامی عرض کنم و بگم من که رفتنی نیستم ولی خدا عاقبتم رو با این وبلاگ آپ کردن به خیر کناد.

باید یه روز مفصل بیام و از جریان دراومدنم از شرکت بگم حتما می یام

دوستون دارم

  

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:26 ] [ مريم نظري ]

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 13:28 ] [ مريم نظري ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
بک لینک فا
>