تبليغاتX
درد دل
درد دل
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
از روزی که با هم آشنا شدیم ۷ سال می گذره توی این سال ها هر دوتامون بدیهای همدیگرو تحمل کردیم و به خوبیهای همدیگه افتخار کردیم

دعا می کنیم سالیان درازی رو با هم همینطور خوشبخت زندگی کنیم.

روزگاری دوستت داشتم بی آنکه بدانم چرا

                                              اما امروز دوستت دارم و خدا را شاکرم زیرا چرایش را یافته ام

                                          سالگرد ازدواجمون مبارک

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 توسط مريم نظري
سلام

خیلی وقته ننوشتم یعنی راستش اصلا روحیه نوشتن درباره خودم رو نداشتم با این اوضاع ولی سعی کردم بی خیالش بشم و کمتر به این موضوع فکر کنم

همه چی خوب پیش می ره همسر جان محل کارش رو عوض کرده و رفته یه شرکت دیگه البته به اندازه اون معروف نیست ولی حقوقش سه برابر جای قبلیه.

ما که راضییم خدا رو شکر

ولی خودش همش نگران از ناامنی شغلیش البته اونجوراهم که می گه شرکت بی نام و نشونی نیست ولی امان از حرف اطرافیان که هی می گن خودت رو بدبخت نکنی همش به فکر مال دنیا نباش به امنیت شغلت فکر کن و......... خیلی حرف های به نظر من مفت دیگه

ولی از روزی که رفته اونجا سه  چهار کیلو وزنش زیاد شده بس که فکرش به لحاظ مالی راحته و استرس نداره.

البته اگه این آ قای ر ئ ی س ج م ه و ر محترم بذارن که حقوقاشون به موقع پرداخت بشه

نمی دونم خدا به خیر کنه

پسرک هم در صحت و سلامت کامله الحمدال..... خودمم خوبم شکر 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط مريم نظري
این چند روز واقعا دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم واقعا حالم گرفته ست طفلک پسرکم و همسرجان هم همین حس رو دارن . واقعا چه مملکتی برامون درست شده همه چی رو بهم ریختن بقول بچه ها رای ما رو دزدیدن با رایمون پز میدن.

روزی که برای را ه پ ی مایی رفته بودیم خیابون آزادی یه پیرزنی بغلم ایستاده بود و بهم گفت دخترم بیاین همیشه بیاین توی صحنه و حقتون رو بگیرین منم بهش گفتم مادر جون الان که اینجام بچه ام رو دادم دست این و اون که نگه دارن تا بتونم بیام و از حقم دفاع کنم اونم گفت منم مادر جون زندگیم رو گذاشتم اومدم بخاطر شما ولی باید قول بدین که تا آخرین لحظه وایسین و حقتون رو بگیرین وقتی اون پیرزن دور شد من با خودم می گفتم که مادر جون اگه زنده بمونیم........

از دیروز روحیه ام کمی بهتره یه مهمون عزیز اومده خونم (پدر شوهرم) و کمی حال و هوامون عوض شده همسر جان هم سعی می کنه کمتر جلوی پدرش از سیاست حرف بزنه و حرص بخوره.

روز مادر هم امسال با سالهای دیگه خیلی فرق داشت همسر جان برام کادو خریده بود ولی بعد از سه روز بهم داد چون استرس و نگرانی این روزها باعث شده بود فراموش کنه.

حتی من دیشب بعد از یک هفته رفتم خونه مامانم چون منزلشون توی کانون این شورش هاست و همسر جان نمی ذاشت بریم.

خلاصه امروز صبح زود بیدار شدم کلی کار کردم ساعت ۶ صبح برای پدر شوهرم یه آبگوشت خوشمزه درست کردم و تا وقتی همه بیدار شن کلی کار انجام دادم.

خدا کنه آرامش دوباره به مملکت برگرده

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط مريم نظري
Blog Skin