از ضربت کوچکی ترک خورد.
بی انکه صدایی اید از او
یک زخم عمیق جای لک خورد....
اهسته و نرم لکه ی زخم
هر روز خزید و پیشتر رفت؛
اهسته بگرد ظرف چرخید
وز گوشه کنار ظرف در رفت.
عصاره ی گل چکیده کم کم ...
با اینکه دگر شدست بیجان
نومید ز زندگیش کس نیست:
(( اهسته ! شکسته است گلدان ! ))
با قلب شکسته - از سر رحم -
انانکه بدو علاقمندند
گریند به خاطرش نهانی؛
اما به رخش زنند لبخند.
بر دوره ی ظرف لکه ی زخم
ارام و یواش ره کشیدست؟
وز داخل خشک گشته بوته؛
اب خنکش به ته رسیدست.
امروز دگر به چهره ی او
تاریکی مرگ نقش بستست...
نازش نکنید تا بخوابد
دستش نزنید؛ او شکستست!...
احمد شاملو-تهران ۱۳۲۵
روایت دختری از تولد مادرش به خدا گفتم :«یه کاری کن من به دنیا بیام!».خدا گفت :« این طوری که نمی شود ،این که من همین طوری تو را خلق کنم و بگذارمت روی زمین!» گفتم:«پس چی؟».خداگفت:« اول باید برایت یک مادر خلق کنم !یک دختر باید آفریده بشود ،و بعد تو را به دنیا بیاورد!» گفتم:« باشد ،پس برایم یک مادر خلق کن!»خدا یک پستوی بزرگ را توی طبقه ی اول بهشت نشانم داد و گفت :« گل آفرینش مادر ها را آن جا می گذارم . برو از هر کدام که دوست داری یک مشت بردار و بیاور تا من نقش مادرت را بزنم » دو تا فرشته هم همراهم فرستاد تا هم مواظبم باشند و هم کمکم کنند به خدا گفتم: یعنی فرق نمی کند از کدام گل بیاورم؟» خدا گفت:«آن که مال مادر تو باشد خودش را بهت نشان می دهد!» و من رفتم توی پستوی بزرگ و سبز.پر از ظرف های بزرگ بلور بود.روی هر ظرف نقش دو تا گل یاس ریز کنده کاری شده بود و دم در،یک فرشته نگهبان ایستاده بود.فرشته نگهبان به من گفت:« برو تو.چشم هایت را ببند، یک بسم الله بگو و چشم هایت را باز کن.گل مادرت را پیدا می کنی.» دلم می خواست ببو سمش .ولی فرشته ها رو نمی شود بوسید.فقط می شود آن ها رو بویید، گردنشان و بال هایشان را.گفت:«راستی،اسمت چیه کوچولو ؟» گفتم:« زینب » و رفتم تو ،چشم هایم را بستم .بلند گفتم :«بسم الله الرحمن الرحیم!» و چشم هایم را باز کردم.چشمم افتاد به یک ظرف بلور بزرگ که رویش دو تا شاخه یاس کنده کاری شده بود که از همه ی یاس ها درشت تر بود .یک کم جلوتر رفتم ،احساس کردم یاس ها زنده اند و دارند عطر می دهند.دلم می خواست بکنمشان و بگذارمشان توی پیراهنم . فرشته ایی که همراهم بود گفت:«عجله نکن!به همین زودی ها ، همیشه این عطر را توی خانه زمینی ات احساس می کنی.» سرم را گلوله کردم توی ظرف بلور.اما کی فکرش رو می کرد؟توی ظرف به آن گودی،حتی یک مشت خاک هم نبود.نفهمیدم چرا.ولی این یک ذره خاک برای آفریدن یک پروانه هم کم می آمد!چه برسد به آفریدن مامان من. رویم را کردم طرف فرشته و گفتم:«این که یک نخود بیشتر نیست.همین را برای خدا ببرم؟!» فرشته سر تکان داد. گفتم:«تو نمی دانی چرا اینقدر خاک مامان من کم است؟» فرشته بالش را گذاشت روی دهانش،یعنی ما اجازه نداریم هر چیزی را که می دانیم بگوییم.گفتم:« خیلی خوب .من دستم را مشت می کنم ،شما ظرف بلور را توی دستم خالی کنید.» و فرشته ها چند ذره خاک کف ظرف را توی مشت من ریختند و من آن ها را برای خدا بردم . خدا منتظرم بود.وقتی رسیدم،گفت:«زینب را روی ابری بنشانید تا خستگی اش در برود.»مرا روی یک ابر کلاله ای بزرگ نشاندند.خدا گفت: «مثل همیشه کارت را خوب انجام دادی.» گفتم :«ولی با دلخوری!» خدا پرسید: «چر؟ا» .گفتم:«نگفتید این یه ذره خاک برای مامان من کم است؟!نکند همه بچه ها رفتند از توی همین ظرف برای مامانشان خاک آفرینش برداشته اند و دیگر برای مامان من نمانده؟!»خدا چند ثانیه به من نگاه کرد. من بیشتر توی ابر فرو رفته بودم.خدا گفت:« نه عزیزم!هیچ بچه ی دیگری حق نداشته از این ظرف گل آفرینش بیاورد.این ظرف مخصوص مادر توست.ازاول روز آفرینش آن را برای آفریدن مادر تو کنار گذاشتم .اما یک چیز دیگر هست که تو هنوز نمی دانی!مقدار خاک توی ظرف بلور به اندازه ی عمر آن آدم است،همین !کسانی که ظرف های بلورشان«...لب به لب از خاک پر شده به سن پیری می رسندو کسانی که کمتر از یک مشت خاک دارند در جوانی می میرند.گفتم:«یعنی مادر من باید در جوانی بمیرد؟...!» خداگفت:«این طور است که مادر تو که نامش را «زهرا» می گذاریم، در جوانی می میرد،در حال که تو هنوز خیلی کوچکی،ظرف خودت را توی پستو پیدا نکردی؟» آن لحظه آن قدر بهت زده بودم که نفهمیدم منظور خدا این است که اگر ظرف من هم توی همان پستو باشد ،آن قدر توی دنیا زندگی می کنم تا مادر شوم!
به: شما
تاريخ : امروز
از: رئيس
موضوع : خودت
عطف به : زندگي
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است .
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد .
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند .
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده .
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد .
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند .
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند .
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي !
چند وقتی بود که در شرف تصمیمگیر بودم که برای مهدیار یه وبلاگ درست کنم. بلاخره کمر همت بستیم و این کارو انجام دادیم.
لینکشو برای دیدن اینجا می ذارم خوشحالم می کنین اگه بهش سر بزنین.
(نامه ای به خدا )
سلام خدا جونم
خیلی وقته باهات دو كلام خصوصی درد و دل نکردم
خدایا انسانم و خطاکار
خدایا گناهکارم و رو سیاه اما ...
بی تو هیچ کسی رو ندارم که یاورم باشه ...
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدایا آورد
ور نه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد
الهی ! شرمندگی من برای تو سودی نیست اما برای من هست
تو را به شرمندگی من نیاز نیست و مرا هست
خدایا شرمسارم و پشیمان
بار الهی در بارگاه ملکوتیت راهم نیست، خود چاره ام ساز که ...
دست از این بیش که دارد که ما
زاری از این بیش که دارد که ما
چاره ما ساز که بی یاوریم
گر تو برانی به که روی آوریم
خدایا مرا روزی در عرش جای بود و روزی به فرش و تو همیشه به ملکوتی ناظر
بار الهی در عرش عشق قدرش ندانستم به فرشم آوردی
پروردگارا طاقت فرشم نیست و لیاقت عرش هم .
یا عرشم ببر یا خلاصیم بخش ...
مرا با غم همنفس ساختی تا ترا شناسم به درگاهت پناه که تنها تو توان چاره سازیم داری ...
(رفنویامه مانهبدیس )
