امرزو صبح زود از خواب بیدار شدم خونه خواهر شوهرم بودیم. چون دیروز گفته بود که باید بره مدرسه پسرش و ازمون خواست که دیشب رو ما بریم اونجا تا بتونه امروز از مهدیار نگهداری کنه.
وقتی از خواب بیدار شدم مهدیار و کاظمم در خواب ناز بودن بعد از چند ثانیه نگاه کردن به هرکدومشون از جام بلند شدم و خدا رو برای این نعمت های بزرگ که بهم داده شکر کردم.
بعد از اون از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم به حدی هواسرد بود که مجبور بودم بخاری رو در همون لحظه های اول روشن کنم . ولی صبر کردم تا ماشین یه کمی داغ بشه.
داخل ماشین هوا خیلی دلچسب شده بود و من کلی لذت می بردم خانم رافعی هم با حرف زدن در رادیو جوان گرمی بیشتری به محفل می داد.
تا این لحظه از این همه خوشی سرمست بودم و داشتم لذت کافی می بردم.
تا اینکه رادیو اعلام کرد که آقای...... اعلام فرمودند که از این به بعد هیچ کس رو به جرم اعتیاد دستگیر و روانه زندان نمی کنیم. و حتی برای نرسیدن مواد به اونها هم تلاشی نمی کنیم. چون بعضی از این افراد زندان رو محل مناسبی برای زندگی مخصوصا در فصل زمستان پیدا کرده اند. و احتمالا تا پایان سال حدود ۳۰ درصد از زندانیان که این افراد هستند از زندانها مرخص می شن. (بنده در این لحظه بسیار حس بدی بهم دست داد).
فکر کردم تا این لحظه که افراد معتاد رو دستگیر می کردن و به زندان می بردند خیابونای شهر پر بود از معتادان حالا فکر کنین ۳۰ درصد هم تا پایان سال به این جمع عزیز اضافه بشه. خدا می دونه چی پیش می یاد.
امروز حالم زیاد خوب نیست.
باز دیروز یه سر رفتم محا کار قبلیم از دیشب سمت چپ بدنم درد می کنه و حالم اصلا خوب نیست.
این چند روزه الحمد ال.. وضعیت خیلی رضایت بخشه. چه در کار و چه در منزل کاظم خیلی کمکم می کنه و با هام کنار می یاد چون ساعت کاریمم زیاد شده.
انشاال... تا چند روز آینده خواهر شوهرم میاد نزدیکمون و آپارتمان دیوار به دیوارمون می شینه دیگه نگهداشتن مهدیار توسط خواهر شوهرم قطعی و محکم شد.
راستی یه سایت برنامه ریزی یکی از دوستان عزیز بهم معرفی کرد که خیلی خوشحال شدم و به عشق اینکه برنامه هایی که توش می نویسم اجرا کنم مرتب در حال فعالیت و برنامه ریزیم.
من توی این چند وقته که وبلاگ رو می نویسم خیلی چیزا یاد گرفتم و یه آرامش عجیبی دارم احساس می کنم وقتی درد دلامو اینجا می نویسم دوستان وبلاگیم می خونن و براشون با اهمیته. دعا می کنم این قدرت نوشتن رو خدا ازم نگیره.
همتونو دوست دارم و براتون خیلی ارزش قائلم
الان احساس می کنم که چهار روزه می فهمم زندگی چیه حس می کنم آدم مفیدی برای جامعه و خانوادم شدم. دعا می کنم داشتن این احساس پاک برای همه دوستام اتفاق بیفته.
چند تا مشکل داشتم که الحمدال.. یا حل شدن یا در حال حل شدنن.
- اول اینکه مهدیار دیگه مهد کودک نمی ره ( برای سلامتی عمه جون همیشه دعا می کنم)
- دوم اینکه کارم دست شد و من الان آدمیم که هر وقت دلم بخواد سر کار می رم و وقتم متعلق به خودمه و با یه مشت آدم بی فرهنگ سر و کار ندارم.
- سوم اینکه سررسید وام ۶ میلیونیه و ما تونستیم تصفیش کنیم و از زیر بار قسط در بیایم.
- چهارم اینکه تازه چند روز برای خودم برنامه ریزی روزانه کردم و تا حد ممکن همشو انجام می دم و تا حالا که موفق بودم. (دعا می کنم خدا تو انجام بقیشم کمکم کنه)
- درس رو دوباره شروع کردم و با جدیت دارم ادامه می دم. البته با کمک خدا
الحمد ال... که زندگی فعلا بر وفق مراد است
راستی فردا می خوام برم جمکران همتونو دعا می کنم شما هم برام دعا کنین.
امروز اولین روزیه که اومدم سر کار جدیدم.
همه چی نو میز نو صندلی نو لباس نو چقدر آدم لذت می بره از این همه تحول.
می دونین من همیشه دوست دارم که توی موقعیت های جدید آدم جدیدی باشم نمی دونم چقدر این کارم درسته و این به بی ثباتی شخصیتم برمی گرده یا نه ولی من می گم آدم باید در طول دوران زندگیش در هر شرایطی یه شکل و یه شخصیت داشته باشه اینجوری آدم موفقی می سه.
وقتی با یه قشر متوسط از جامعه برخورد می کنی اگه جلوی اونا خودت رو یه آدم باکلاس و جنتلمن نشون بدی اونا در موردت چه قضاوتی دارن. پیش خودشون می گن اومده پز بده.
وقتی توی یه جمعی که همه قشر عالی مرفه جامعه هستند خودت رو یه آدم متوسط و معمولی نشون بدی اونا چه فکری می کنن. پیش خودشون می گن کی این آدم رو به جمع ما راه داده .
از قدیم گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو . دوست دارم نظر شما دوستام رو هم راجع به دو مثال بالا بدونم باید دربین این دوجمع چجوری برخورد کرد؟
خلاصه که کلی لذت می برم که یه تنوعی توی زندگی کاریم رخ داده.
دعا می کنم این موقعیت برای همه دوستام پیش بیاد البته نه از نوع کاری
سلام به همه دوستان خیلی ممنون که بهم سر زدین و خوشحالم کردین
.
راستش این چند روزه خیلی ناراحت و گرفتار بودم دو روز پیش خونه مامانم یه کتابی رو روی میزش دیدم همه چیز با خدا می شود (البته اگه اسمش رو اشتباه نکنم) قانونمندیهای طبیعت نوشته م. حورائی.
همین طوری برداشتمش شروع کردم به خوندن و اونقدر زیبا بود که تا آخر کتاب رو تا صبح خوندم. و احساس می کنم این روحیه ای که الان دارم مدیون آقای حورائی و کتابشم به همه دوستان توصیه می کنم این کتاب رو بخونن خیلی جالبه.
از مهد کودک مهدیار هم خیالم راحت شد خواهرشوهرم قرار شد دیگه از این به بعد نگهش داره. خدا حفظش کنه فکر کنم
این ناراحتی
چند وقته من روی همه تاثیر گذاشته.
کارم هم درست شد من منتقل شدم یه جای دیگه دوستانی که قبلا وبلاگ من رو می خوندن می دونن که چند وقتیه رئیسم عوض شده بود و من خیلی ناراحت بودم حالا خدا رو شکر دوباره برمی گردم پیش همون. و خیالم خیلی راحت شده از دوستانی هم که من رو دعا کردن
سپاسگزارم.
