سلام سلام صدتا سلام![]()
اول از همه دوستایی که حالم رو پرسیدن تشکر می کنم مخصوصا ونوشه عزیزم
الحمدال.. حالم بهتره و امروز یکی از دوستانم آقای دکتر ارزیده گفت که احتمالا کم خونی داری و چیز مهمی نیست ولی با این حال توصیه کرد که حتما برم پیش دکتر متخصص.
کتابخونی ما هم همین جوری و با سرعت ۱۰۰ کیلومتر در ثانیه ادامه داره و تقریبا داره به مرحله اجرا می رسه بطوریکه:
امروز صبح که از خواب بیدار شدم رفتم توی اتاق خواب و حسابی اونجا رو مرتب کردم. بعد منتظر شدم تا کاظمم از خواب بیدار شه.
وقتی از خواب بیدار شد گفت تو هنوز نرفتی گفتم نه چون اتاق خواب رو مرتب می کردم. فکر کنم شوکه شد و با تعجب رفت توی اتاق. طفلکی خیلی سعی کرد که من متوجه تعجبش نشم ولی خب ما خانوما.........
خیلی خوشحالم که همسرم صبح اول صبح خوشحال شد و مطمئنا اونم با انرژی کار امروز رو شروع کرده.
خلاصه صبح خیلی خوب انرژی داشتم البته گوش بعضی از ....... کر.
راستی سه شنبه جشنواره کارآفرینی فرهنگی زنان در خیابان ورشو حتما بیاین البته اگه شما خودتون رو جزء زنان کارآفرین می دونین
.![]()
نمی دونم وقتی صبح از خواب بیدار می شم هی توی ذهنم دسته بندی می کنم که امروز این مطلب رو بنویسم. فردا اینو بنویسم و.....
ولی وقتی صفحه پست جدید رو توی وبلاگ می بینم همه چیز از ذهنم می پره
.
البته دو سه روزی که مریضم وهی توی خواب خون دماغ می شموقتی بیدارم هیچ مشکلی ندارم فقط سر درد و سر گیجه دارم ولی وقتی می خوابم بعضی مواقع خون دماغ می شم. حالا امشب قراره برم پیش دکتر س متخصص مغز و اعصاب. برام دعا کنین
مشکلی نداشته باشم.
واقعا این خانوما خیلی اخلاق جالبی دارن.
روز پنج شنبه با مامانم رفتیم بازار بزرگ تهران و تا جایی که می تونستیم و دلمون می خواست خرید کردیم و من تقریبا تمام وسایلی رو که برای عید می خواستم خریدم.
جالب اینه که ما وقتی وارد بازار رضا شدیم بعد از نیم ساعت اعلام کردن که خواهش می کنیم دیگه وارد بازار نشین چون ظرفیت بازار کامل شده و هوا خیلی بده.
وقتی نگاه می کردم می دیدم از هر ۱۰ نفر آدم داخل بازار ۶ نفر زن و بقیه مردن و در این جا بود که به زیاد بودن جمعیت زن ها نسبت به مردان پی بردم
.
اینقدر کارم توی اداره زیاده که تا میام یه ذره وبلاگ گردی کنم صدام می زنن الانم همین طوره فعلا بای![]()
جالب دیدم براتون بعضی اوقات قسمت هاییش رو بنویسم.
ندای بیدار کننده آرامش بخش
یک روش بسیار خوب برای آغاز یک روز سرشار از موفقیت. آن است که به جای فکر کردن در مورد نگرنی ها و تشویش ها. به سه موضوع جذاب وخوشحال کننده که در طول روز برای شما پیش می یاید. بیاندیشید. البته به یاد داشته باشید که باید در مورد این تفکرات. واقع بین بود.
به این ترتیب بعد از خاموش کردن ساعت و یا در حین دوش گرفتن با عوض کردن لباس. به سه موضوع خوشحال کننده ای که در طول روز برای شما پیش می آیند و باعث می شوند که احساس مطلوبی به شما دست دهد. بیاندیشند.
به همین سادگی می توانید صبح خوبی را آغاز کنید.
خیلی این مطلب برام جالب بود
امروز صبح که از خواب بیدار شدم گفتم باید امروز فکرم رو از چیزای بد دور کنم برای همین هدفون موبایلم رو توی گوشم گذاشتم و تا زمانی که به اداره رسیدم آهنگ گوش کردم (البته از نوع مجازش)
خیلی انرژی گرفتم شما هم امتحان کنین ببینین چه روز خوبی خواهین داشت.![]()
روز یکشنبه بعد از ظهر که از اداره رفتم خونه به کاظم زنگ زدم که آماده ای بریم سینما و خیلی تاکید کردم که اگه کاری نداری و کارهات رو انجام دادی بیا که بریم.
بلاخره ساعت ۳۰/۷ شب مهدیار رو بردم منزل مامان و منتظر کاظم موندم و ساعت ۲۰/۸ شب کاظمم اومد و راه افتادیم به سمت اریکه ایرانیان ترافیکم شدید بود ولی بلاخره ساعت ۹ شب رسیدیم. فیلم هم قرار بود سانس ۹ تا ۱۱ باشه. رفتیم داخل سالن های سینما به کاظم گفتم بریم یه چیزی بخریم کاظم رفت جلوی بوفه و از اون آقایی که پشت بوفه بود پرسید پفک بسته ای چنده؟ گفت ۱۵۰۰ تومان فکرش رو بکنین
. پرسید پسته ها بسته ای چنده؟ گفت ۲۵۰۰ تومان
.
من واقعا مونده بودم که این قیمت ها از کجا اومده
.حالا فکر کنین جلوی بوفه هم از جمعیت وحشتناکه.
خلاصه یه پفک خریدیم و اومدیم داخل سینما. فیلم هم خیلی جالب بود (محیا). شهاب حسینی واقعا جالب نقش بازی کرده بود و مطلب رو کاملا ادا کرده بود. از نظر معنوی هم خیلی جالب بود و روی آدما تاثیر زیادی می ذاشت.
شب جالی بود از اون مهمتر اینکه کاظم عزیزم
خیلی راضی و خرسند بود و خودش می گفت یه دو ساعت فقط به زندگیم فکر کردم و لذت بردم.فکر می کنم ما آدما چرا قدر خودمونو نمی دونیم و از لحظاتمون لذت نمی بریم چقدر قشنگه وقتی دونفر که هم دیگرو دوست دارن لحظاتی رو هم فقط فقط به خودشون فکر کنن.
خدا رو شکر کاظم عزیزم منم خیلی خوشحالم که به تو خوش گذشت![]()
جشنواره وبلاگ نویسینمی دونم از کجا باید شروع کنم
.
من واقعا از هر راهی برای برنامه ریزی وارد می شم به بن بست می خورم.
دیروز از روی ناچاری رفتم یه کتا ب در مورد برنامه ریزی کردن از کتابخونه دانشکده گرفتم.
"مدیریت زمان در محل کار-منزل و در سفر" نوشته روبرتا روش
دیروز که از اداره رفتم توی راه و منزل همش دستم بود و داشتم می خوندم واقعا مطالب جالبی داره. حالا اگه وقت شد و تونستم براتون قسمت هایی از مطالبش رو می ذارم.
جالب اینکه دیشب کاظم خیلی دیر اومد و من وقت کافی داشتم تا کتاب بخونم ساعت ۱۱ بود که آقای همسر اومد و من داشتم هنوز کتاب می خوندم تا کتاب رو دستم دید یه لبخند جالبی زد و گفت اگه به جای اینکه از اول شب این کتاب رو دستت بگیری دو تا کار توی خونه انجام می دادی بهتر نبود عزیزم.
دیگه فکر کنین من چه حالی شدم![]()
.
بعدا که فکر کردم دیدم راست می گه اگه از سر شب دو تا کار کرده بودم خونمون مثل بازار شام نبود کاشکی یه عکس می گرفتم براتون می ذاشتم. چون مهدیار وقتی دید من دارم کتاب می خونم تا تونست توی خونه اسبش رو تازوند و یه جنگل برامون درست کرد.
خلاصه که عزیزان عید آمدوما هیچ کار نکردیم![]()
پی نوشت: راستی جشنواره وبلاگ نویسی را حتما ببینین و اگر وبلاگ دارین شرکت کنین خیلی جالبه جشنواره وبلاگ نویسی
بازم برف شروع کرده به باریدن و همه جا داره سفید پوش می شه.چقدر خوبه که هر دفعه که برف می یاد دل ما آدم ها رو هم بشوره و پاک کنه.
روز چهارشنبه دوتا بلیط جشنواره خریدم تا با کاظم بریم. یکیش مال جمعه بود و یکی دیگشم مال یکشنبه است.
دیروز ظهر مامانم مهمون داشت و من مجبور شدم صبح زود بلند شم برم خونشون از شانس ما مهدیار همیشه ساعت ۱۰ بیدار می شه ولی اون روز ساعت ۸ صبح بیدار شد اولش نمی خواستم برم ولی بعدش عذاب وجدان گرفتم گفتم الان مامانم ناراحت می شه. کاظمم گفت برو ولی اینقدر خوابش می یومد که سرجاش دراز کشیده بود و همونطوری خوابش برده بود ومهدیارم از سروکولش بالا می رفت.
خلاصه بعد از ظهرش که مهمونامون رفتن مجبور شدیم بریم ختم یکی از آشناهامون پیش خودم گفتم وقتیکه برگردیم می خوابه و برای سینما رفتن آماده می شه ولی بعدش که برگشتیم خونه مامانم دوباره براشون مهمون اومد.
خلاصه تا ساعت ۳۰/۷ درگیر بودیم نزدیکای ساعت ۳۰/۸ گفتم کاظم آماده ای اونم با اینکه خیلی خسته بود گفت آره پاشو بریم یه آن بهش دقت کردم دیدم آنقدر خستست که چشماش رو به زور باز نگه داشته دلم نیومد گفتم نه بریم خونه حالا هرچی می گفت آخه چی شده می گفتم نه بریم.
خلاصه رفتیم طرف خونه نزدیکای خونه که بودیم تلفن زنگ زد فهمیدم برادر شوهرمه داشت به کاظم می گفت که ما اومدیم خونه خواهرم (خواهرشوهر بنده که همسایه دیوار به دیوار ماست) و منتظر شما هستیم بیاین می خوایم بیایم خونتون دیگه خودتون می دونین آدم توی این موقعیت چه حالی می شه از یه گردش دو نفره رسیدیم به خونه شلوغ و پر از مهمون جالب اینکه که بخاطر اصرارهای خواهرشوهر محترمه مهمون ها شب رو هم منزل ما موندن و هم اینک که بنده براتون می نویسم یه هفت نفری هنوز توی منزل خوابن.
راستی برای تولد وبلاگم من و مهدیار با امکانات کم یه کیک درست کردیم اینم عکسشه
امروز یک سالی می شه که این وبلاگ رو درست کردم. هروقت که می یومدم سراغش و بازش می کردم احساس عجیبی بهم دست می داد. فکر می کردم یه نفر پشت این دنیای مجازی نشسته و منتظر منه تا دردودل هام رو بشنوه.
احساس می کردم این دوست مجازی یه عالمه دوستای دیگه ای هم داره که وقتی تو دردو دل می کنی اون ها هم دارن گوش می کنن و بعضی هاشون هم راهنماییت می کنن.
بعضی اوقات باهات گریه می کنن و گاهی وقتا هم باهات می خندن و در شادیهات شریک می شن.
دوست دنیای مجازیم ممنونم که ۱ سال است که به دردودلها و آشفتگی های ذهنم گوش فرا می دهی و هیچگاه از پرچانگیم ناراحت نمی شوی.
دوست دنیای مجازیم زیبا آن لحظه ایست که حتی دوستان تو هم پا به پای من می آیند و در تمامی لحظات زندگیم با منن. و من این را مدیون تو هستم.
دوست دنیای مجازیم ممنونم که مرا با دنیایی فراتر از چارچوب ذهنم آشنا ساختی.
و در آخر:
کاظم عزیزم از تو هم بسیار سپاسگزارم که هر زمان که نمی توانستم پا به دنیای مجازیم نهم تو به حرف ها و دردودل هایم گوش دادی.
این را بدان که هیچکس زیباتر از تو مرا درک نکرد و نفهمید.
دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

Image Provided By: SeekCodes

امروز همین جوری اومدم یه سر به وبلاگم بزنم یه دلتنگی عجیبی وادارم کرد که دوباره توش بنویسم.
این سه ماهه اتفاقات زیادی افتاده :
اول اینکه خواهرشوهرم بلاخره اومد وهمسایه دیوار به دیوارمون شد و یه سری از مشکلاتم بابت مهدیار حل شد.
بعد هم شوهرش عمل قلب انجام داد اون هم از نوع عمل باز و این چند مدت همش درگیر بیمارستان بودیم و مهدیارم در این گرفتاری کمال همکاری رو می کرد مثل بچه های خوب هر روز ساعت ۳۰/۱ بعد ازظهر آماده می شد و عین یه مرد بزرگ راهی بیمارستان می شد و هیچ وقتم اونجا ناراحتی پیش نمی یاورد.ما هم در پشت پرده کمال همکاری رو می کردیم.
کاظم هم در این چند وقته حسابی سرش شلوغ بود و همش شبها دیر می یومد. این اواخر هم قرار بود بره یه مسافرت یک ماهه دانمارک که افتاد ۲۸ بهمن و مدتشم یک هفته شد. البته من خیلی خوشحالم ولی خودش خیلی ناراحته.
هنوز کاظم نرفته هرچی فکر می کنم نمی تونم با این قضیه کنار بیام که چطوری یک هفته رو تنهایی می خوام با زندگی دست و پنجه نرم کنم.
چند وقتیه که پسر برادر شوهرم که سربازه شب ها می یاد خونه ما خیلی این قضیه رنجم می ده نه برای اینکه اون می یاد نه برای اینکه مجبورم همش توی خونه پوشیده باشم. واقعا سخته ریزش مو پیدا کردم از صبح که تا ساعت ۴ توی اداره مقنعه سرمه شیفت دوم پوشش هم از ساعت ۸ شب شروع می شه فکرش رو بکنین ما چون مدتیه برای اینکه مهدیار توی اتاقش بخوابه پیشش می خوابیم بنابراین بنده شبها هم با روسری می خوابم و این کار طاقت فرساست.
این روزها خیلی دلم بیشتر برای کاظم تنگ می شه قبلا حضورش رو کنارم بیشتر حس می کردم البته خودم هم چند وقتیه که حوصله هیچ کاری رو ندارم چون توی محل کارم فشار کاریم خیلی زیاد شده و اصلا وقت هیچ کاری رو ندارم. جالب اینکه دیشب بعد از چند روز یه کم زود رفتم خونه و همه جا رو مرتب کردم و یه غذای خوب درست کردم توی راه هم میوه و سبزی خریده بودم. خلاصه کاظم دیشب خیلی ذوق زده شده بود و می گفت امشب احساس می کنم واقعا دارم زندگی می کنم.
خدا به ما توان و قدرت خوب زندگی کردن را عطا بفرما.
آمین
پی نوشت: راستی فردا یه روز خوب توی زندگیمه و تو ی وبلاگم هم یه خبراییه![]()
