تقریبا بعد از مدتی که توی مرکز بودم فهمیدم مرکز تیم بندیه. یعنی اینکه هر چند نفر از اعضای مرکز با هم دوستن و افراد تازه وارد باید خیلی تلاش کنن تا بتونن وارد این گروه ها بشن.
گروه اول شامل سه تا از بچه های آموزش بود که در ابتدای ورود ارتباط گرفتن باهاشون مشکل بود و به ندرت کسی رو بین خودشون می پذیرفتن. ندا فرامرزی کارشناس آموزش بود(که امروز یکی از دوستامه). شریفه عسگری که کارشناس مسئول آموزش بود و مریم حیدری که کارشناس روابط بین الملل بود البته اگه پستاشون درست یادم باشه.
گروه دوم دبیرخانه مرکز بود که خانم مجیدزاده و خانم حسین زاده رو شامل می شد و مرکز در اصل از طریق این قسمت مدیریت می شد البته به نظر من اگه خانم فاطمی داغ نکنه
.
گروه سوم هم شامل مریم عبدالهی - اکرم السادات فاطمی - برزگر و در آخر هم من که بهشون اضافه شدم.
خب این از گروه ها که می خواستم یه پیش زمینه ای داشته باشین.
تقریبا یک ماه از ورودم به مرکز گذشته بود که یه روز صبح وقتی رفتم مرکز دیدم یه خانوم چادری با یه اندام ظریف ولی شیطون و بلا داره از این اتاق به اون اتاق می ره و با صدای بلند در مورد خبرنامه نشریه صحبت می کنه که رنگش این باشه مدلش این باشه و هی سر قیمت با چاپخانه مربوطه جدل می کنه بله اون کسی نبود جز وحیده السادات حسینی(همکار ساعتی مرکز) که من عاشقشم و یکی از ماه ترین دوستامه و امروز هم به سفارش اون این پست رو گذاشتم.
سر ناهار اون روز فهمیدم بله این خانوم وحیده که این همه از صبحش بپر بپر کرده ۶ ماهه بارداره ولی عین خیالش نیست. شایدم دلیل زود باردار شدنم این بود که فکر می کردم واقعا راحته![]()
خلاصه بنده (اگه تعریف از خود نباشه) که از نظر روابط عمومی قویم اون روز با وحیده ظرف دو ساعت دوست شدم و به نظرم خیلی دختر خوب و باشخصیتی اومد.
بعدها فهمیدم که بچه های مرکز اکثرشون توی انجمن اسلامی دانشگاه ...... با هم همکار بودن و وقتی مرکز تاسیس شده یکی یکی برای همکاری وارد مجموعه شدن.
تقریبا روز۱۲ الی ۱۳ساعت توی مرکز کار می کردیم همه نوع کار از چای دادن گرفته تا ریاست و کلی کیف می داد چون بچه ها با هیچ غروری هر کاری که از دستشون بر می یومد انجام میدادن. البته به قول بعضی ها اون موقع دور از جونمون خر بودیم
حتی توی مرکز به سفارش دکترمون که بچه ها بهش دکی می گفتن غذا هم درست می کردیم.
ادامه دارد........
خلاصه اون روز یه سه ساعتی طول کشید تا تونستم مطلب دقیق نمی دونم ۲ یا ۳ پاراگرافی رو تایپ کنم.
اون روز برای اولین بار پسری رو دیدم با موهای بلند و شلوار بگ و ...... و برام جالب بود که توی یه محیط علمی چطور این آدم مشغول به کار شده. اون روز موقع ناهار پدرم برام غذا گرفت و فرستاد. یادمه خانوم فاطمی اومد و گفت که آقای محسن.... امروز مسئول گرم کردن غذاست و اگه غذات سرده می تونی بدی برات گرم کنه منم غذام رو دادم بهش و نیم ساعت بعد بچه ها رو صدا کرد که بیاین غذا بخورین. یادمه وقتی وارد اتاقی که یه عالمه صندلی روی هم داخلش بود، رفتیم دیدم یه تیکه موکت پهن کرده زمین و یه ماهیتابه بزرگ گذاشته وسط و همه غذا ها رو با هم مخلوط کرده غذاها هم قورمه سبزی - قیمه - و جوجه کباب بود در یه لحظه داشت حالم بهم می خورد، یه لحظه پیش خودم گفتم محاله بتونم با اینا کنار بیام ولی دیدم بچه ها با راحتی نشستن و از دست کارای آقای محسن خندیدن و غذا رو خوردن منم اون روز نشستم و از روی مجبوری چند لقمه ای رو باهاشون خوردم و تشکر کردم.
خلاصه اون روز وقتی برگشتم خونه به کارای خودم و اونا خیلی فکر کردم. وقتی دیدم اونا با این صفا و صمیمیت کنار هم جمع شدن و با دل و جون دارن کار می کنن تا مرکزی که امروز از اون یه دانشکده ملی در اومده رو فعال کنن. تصمیم گرفتم منم پا به پای اونا برم جلو و تجربه کسب کنم.
فرداش که رفتم مرکز با یه دید دیگه و یه نوع فکر دیگه با آدما برخورد کردم و کارم رو شروع کردم.
زمانیکه وارد مرکز شدم تازه نامزد کرده بودم جالب این بود که بیشتر بچه های مرکز دانشجویانی بودن که تازه فارغ التحصیل شده بودن و اونجا کار می کردن و بیشترشون هم مجرد بودن فقط اگه دقیق یادم باشه دو نفر از اونا متاهل بودن یکی خانوم فاطمی و دیگری خانم حسین زاده (تایپیست مرکز بود)که دو ماهه باردار بود.
اون موقع من بعنوان کارشناس گروه ترویج باخانوم فاطمی که اون موقع سردبیر نشریه مرکز بود همکار شدم.
بعد از مدتی فهمیدم که مرکز تیم بندیه.................
ادامه دارد........
لذت می بری اون لحظه ای که به پسرکت
می گی سرت درد می کنه و اون با محبت بچه گانش دستش رو روی سرت می زاره و می گه مامانی الان دعا می کنم خوب بشی.
لذت می بری اون لحظه ای که خسته از کار روزانه اومدی خونه و می بینی همه جا تمیزه و ظرفای توی ظرفشویی شسته شده و خونه آمادست و خواهر شوهرت
با یه سینی چای اومده و می گه بیا خسته ای برات چایی آوردم و می فهمی که تمام این کارا رو اون انجام داده.
لذت می بری اون لحظه ای که فردا امتحان داری و دلت شور می زنه که آیا خوب امتحان می دی یا بد همسرت
پسرک رو بر می داره و می بره بیرون و می گه تو راحت درست رو بخون.
لذت می بری زمانی که می ری بخوابی و همسرت
با تمام خستگیاش در آغوشت می گیره و می گه خسته نباشی عزیزم ببخشید که نمی تونم زیاد بهت کمک کنم.
بار خدایا این لحظات لذت بار را از من نگیر![]()
