من درست بعد از شش ماه عروسی کردم و دیگه از اون همه ساعت کاری خبری نبود صبح ها ساعت 9 می اومدم مرکز و ساعت چهار و یک دقیقه هم توی مرکز نبودم و فعالیت هام خیلی محدود شده بود. تازه به واسطه اینکه پدرم رئیس حسابداری مرکز بود خیلی دستم باز بود و بچه ها برای هر کاری که جنبه مالی داشت من رو وسط می انداختن و خب پدر هم به واسطه اینکه پارتی بازی نمی شه و هر چه که من استفاده می کنم بقیه هم استفاده می کنند به حرفام کاملا گوش می کرد البته اگه عقلانی و منطقی بود.
اولین سفری که برای بچه های مرکز پیش اومد سفر شمال بود اونم با جناب آقای مهندس صفری که یه دل سیر بچه ها رو اذیت کرد و برگردوند من توی اون سفر نبودم چون در تدارک کارای ازدواجم بودم ولی از بچه ها شنیدم که چه بلاهایی سرش اومده بود که حتما یه جلسه از اکرم فاطمی می پرسم و برای همتون شرح ماوقع می دم.
بعد از اون جشنواره شیخ بهایی در اصفهان پیش اومد که با دکتر صحبت کردیم و قرار شد ما هم بریم اصفهان. دکتر در ابتدا گفت باید با مینی بوس های دانشگاه که یکی از یکی بدتر بود بریم ولی با اصرار های من به بابا بلاخره دکتر با هواپیما موافقت کرد و قرار شد با هواپیما بریم. شرکت کنندگان در این سفر عبارت بودند از کلیه بچه های شیطون مرکز که همه اصفهان رو به هم ریختن و برگشتن. لیست اسامی از شیطون به آروم
محسن برزگر خلیلی- اکرم اسادات فاطمی- مریم نظری- مریم عبدالهی- امیر قدیری- حسین خانمحمدی- پرژین ضیایی- زهرا بهروزآذر- فاطمه یحیی- خانم مرادی(حسابدار مرکز)و....
خلاصه 26 فروردین 1383 حرکت کردیم به طرف اصفهان ...........
نمی دونم امروز از صبح که بیدار شدم تصمیم داشتم اگه نشستم پای سیستم در مورد سرگذشت مرکز بنویسم که همه سراغش رو می گیرن. ولی هرچی تلاش کردم نتونستم فکرم رو جمع کنم و ترجیح دادم یه پست دردودلی برای خودم بذارم تا یه کمی خالی شم.
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم برف می یاد منم سریع با لیوان چاییم اومدم پای نت تا یه کم ویلاگ گردی کنم چقدر خدا رو به خاطر این حس خوبی که سر صبح به خاطر برف اومدن درمن ایجاد کرد شکر می کنم و واقعا توی دلم می گم (خالق زیبایی مطلقی دیگه
).
نمی دونم چرا چند وقته دلم حسابی گرفته ولی به خاطر ظاهر نسبتا شادم هیچکس پی به دلتنگیم نمی بره اتفاقا دیروز رفته بودیم قزوین پیش یکی از دوستای کاظم اونجا یه کمی روحیه ام عوض شد ولی تا برگشتیم تهران دوباره اون سنگینی که قیل از رفتن داشتم اومدو نشست روی دلم و بازم حالم گرفته شد.
شاید مدتیه صبرم کم شده و نمی تونم اونطور که قبلا به مشکلات زندگی فکر می کردم و یه راه حل مناسبی براشون پیدا می کردم فکر کنم.
البته من اصلا آدم منفی بافی نیستم و سعی می کنم همیشه واقعیت رو اونطور که هست بیان کنم ولی نمی دونم چرا اطرافیانم فکر می کنن که من منفی بافی می کنم. یه نفر که بهم می گفت مال آلودگی هواست به نظر شما ربطی داره یا می خواست من رو از سرش واکنه![]()
بهم راه حل بدین و البته همراه با انرژی مثبت که سخت بهش نیازمندم
