صبح از خواب بیدار می شی و کسل تر از روزهای دیگه ای حتی حال نداری پا شی و کتری رو روی گاز بذاری. بنابراین دوباره می خوابی و به خوابی عمیق تر از قبل می ری و حتی متوجه رفتن همسر جان نمی شی. دوباره ساعت ۱۱صبح از خواب می پری و دیگه خواب بودن رو جایز نمی دونی. بلند می شی می بینی پسرکت داره توی حال نقاشی می کشه و تو اونقدر خوابت سنگین بوده که حتی نفهمیدی که اون کی بیدار شده.
بلند می شی اما با بی حوصلگی و فقط بخاطر پسرک می ری توی آشپزخونه و کتری رو می ذاری روی گاز بعد به پسرک می گی که من می خوام برم به عمه جون سر بزنم و اون هم دنبالت راه می افته و با چادر گلدارت در خونه بغلی رو می زنی و داخل می شی و میبینی خونه عمه جون مثل گله و غذاش آماده و نون تازه و سبزی هم گرفته و داره پاک می کنه ولی تو اصلا بهت بر نمی خوره و تازه کسل تر هم می شی. بعد از نیم ساعتی که خونه عمه جون هستی و تازه اون بهت می گه که امشب قراره مادر شوهر و پدر شوهر و دوتا از خواهر شوهرات وارد تهران بشن بدتر و داغون تر راهی منزل می شی و می بینی آب کتری خشک شده و فضای خونه پر از بوی سوختگیه.
نگاه به دوربرت می اندازی و کسل تر از قبل برای پسرک یه سی دی میذاری توی کامپیوتر و وقتی اون رو مشغول دیدن می بینی بالشتت رو که هنوز جمع نکردی به کنار کامپیوتر می کشی و وقتی داری به امتحان سخت فردات که هیچ برنامه ای براش نداری و به مهمونات که مطمئنی بیشترین لحظاتشون رو توی خونه تو می گذرونن فکر می کنی خوابت می بره.
زندگی از نگاه دوم:
صبح ساعت ۶ از خواب بیدار می شی و بعد از نماز دوش می گیری و کتری رو روشن می کنی. همسرجان رو بیدار می کنی و تا اون نماز بخونه روی تخت رو مرتب می کنی که اون دیگه نخوابه و چای رو آماده می کنی و در کنار یه سفره صبحانه زیبا که براش پهن کردی می گذاری. تلویزیون رو روشن می کنی و برنامه دکتر زرگز رو همونطور که دارید صبحانه می خورید نگاه می کنی. بعد از اون همسرجان رو برای رفتن به سرکار بدرقه می کنی.
بعد از جمع کردن سفره و آماده کردن صبحانه پسرک ساعت۹ صبح شده و تو می ری جلوی تختش و با نوازش بیدارش می کنی و بهش مژده می دی که خاله شادونه اومده توی تلویزیون . اون هم با اشتیاق تمام بیدار میشه و تا دست و صورتش رو بشوره براش تخم مرغ و چایش رو میاری.
پسرک مشغول خوردن می شه و تو توی آشپزخونه یه نهار خوشمزه تهیه می کنی ساعت ۱۰:۳۰ صبحه و تو یه عالمه کار انجام دادی. به پسرک می گی پاشو با هم بریم بیرون سبزی و نون بخریم و بعد که برگشتیم به عمه جون هم سر بزنیم وقتی برمی گردین درب خونه عمه جون رو می زنین و داخل می شین می بینی عمه جون داره تازه رختخواب جمع می کنه و بهت می گه که امروز خواب مونده وتو توی دلت خوشحال می شی که یه روز زودتر از اون بیدار شدی و کارات رو انجام دادی و وقتی می شنوی که برات داره مهمون می یاد (همونایی که بالا ذکر شد) خوشحال می شی و توی دلت می گی خدا رو شکر که خونه ام مرتبه و وقتی برمی گردی با خیال راحت می شینی روی امتحانی که فردا داری کار می کنی.
ساعت ۸ شبه و تو با یه قورمه سبزی خوشمزه و یه چای هل دار تازه آماده پذیرایی از همسرجان و مهمونای گلت هستی و اصلا از اینکه امروز این همه کار کردی و بعد از ظهر هم نخوابیدی ناراحت نیستی.
به نظرتون کدام نگاه بهتره ؟
من خودم چند روزه در نگاه دوم به زندگی غوطه ورم و دارم نهایت لذت رو می برم شما چطور؟
