تبليغاتX
درد دل
درد دل
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو

نمی دونم امروز از صبح که بیدار شدم تصمیم داشتم اگه نشستم پای سیستم در مورد سرگذشت مرکز بنویسم که همه سراغش رو می گیرن. ولی هرچی تلاش کردم نتونستم فکرم رو جمع کنم و ترجیح دادم یه پست دردودلی برای خودم بذارم تا یه کمی خالی شم.

صبح که از خواب بیدار شدم دیدم برف می یاد منم سریع با لیوان چاییم اومدم پای نت تا یه کم ویلاگ گردی کنم چقدر خدا رو به خاطر این حس خوبی که سر صبح به خاطر برف اومدن درمن ایجاد کرد شکر می کنم و واقعا توی دلم می گم (خالق زیبایی مطلقی دیگه ).

نمی دونم چرا چند وقته دلم حسابی گرفته ولی به خاطر ظاهر نسبتا شادم هیچکس پی به دلتنگیم نمی بره اتفاقا دیروز رفته بودیم قزوین پیش یکی از دوستای کاظم اونجا یه کمی روحیه ام عوض شد ولی تا برگشتیم تهران دوباره اون سنگینی که قیل از رفتن داشتم اومدو نشست روی دلم و بازم حالم گرفته شد.

شاید مدتیه صبرم کم شده و نمی تونم اونطور که قبلا به مشکلات زندگی فکر می کردم و یه راه حل مناسبی براشون پیدا می کردم فکر کنم.

البته من اصلا آدم منفی بافی نیستم و سعی می کنم همیشه واقعیت رو اونطور که هست بیان کنم ولی نمی دونم چرا اطرافیانم فکر می کنن که من منفی بافی می کنم. یه نفر که بهم می گفت مال آلودگی هواست به نظر شما ربطی داره یا می خواست من رو از سرش واکنه

بهم راه حل بدین و البته همراه با انرژی مثبت که سخت بهش نیازمندم  


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط مريم نظري
Blog Skin