بدون دلیل اومدم اینجا . یعنی همینجوری اینجا رو باز کردم آخه هرچی فکر می کنم حرفم نمی یاد یا چه می دونم حرفی ندارم که بزنم.
نمی دونم چرا اینجوریم یه وقتا اینقدر حرف دارم که روم نمی شه روزی دو بار آپ کنم یه موقع هر کاری میکنم ذهن پوچم یاری نم یکنه که دو تا کلمه حرف حساب تایپ کنم.
فکر نکنین باز حالم بدها نه اصلا خیلیم توپم شاید به خاطر اینکه خیلی خوبم حرفی ندارم.
امروز صبح یه کتاب رمان گرفتم دستم ساعت حدودا ۱۰ بود تا ۶ بعد از ظهر تموم شد حدود ۴۰۰ صفحه بود اسمش آرام عشق (با کسره میم )بود کتاب بدی نبود در مورد عشق یه دختر مسلمان به یه پسر مسیحی بود موضوعش جذبم کرد که نتونستم نصفه کاره ولش کنم الانم مهمون دارم شام اینجا هستن می خوام برم اگه خدا بخواد یه چیزی بپزم. پس فعلا بای....
راستی یه چند روز دیگه می رم مسافرت هفته بعد جمعه برمی گردم برام دعا کنین که بهم خوش بگذره با گزارش سفر حتما برمی گردم.![]()
